یه تشکر کوچولو و ناقابل از مامان عزیز تر از جونم و خواهرای مهربونم

عزیز مامان الان که دارم این
مطالب رو برات می نویسم![]()

خیلی دلتنگ و خسته هستم

چون عزیز جون و خاله اینا

رفتند خونه خودشون شوشتر

پنج شنبه صبح زود ![]()
مورخ ۲۶/۵ بعد از ۳۶ روز

که تواین مدت حسابی

خستشون کردیم و برا![]()

ما حسابی زحمت

کشیدن و تمام کارها
رو دوششون بودن تصمیم
گرفتن که برن شوشتر من

اصرار کردم که بمونن و برا
عید فطر با هم بریم ولی
عزیزجون
گفت که ما زودتر
میریم تا شما برا عید بیاین
و قرار شد که ما روز
شنبه بریم شوشتر.

حالا می خوام تو این ![]()
وبی که برا تو درست کردم

از زحمت هایی که برا 
ما کشیدن تشکر کنم
و

ایشالاه که بتونم هر چه

زود تر تلافی به خیر کنم. 

مامان عزیز
و آجی های مهربون![]()


دستتون حسابی درد نکنه ![]()

درسته که نمی تونم با این
حرفا دلواپسی هاوخستگیهایی

که تو این ۱۰ ماه گذشت
رو از تنتون خارج کنم

ولی اینو بدونین
که من 

و همسرم علی جون همیشه

دوستتون داریمو قدر زحمتهای

شمارو می دونیم و مدیون![]()

شما هستیم و ایشالاه که

هر چه زودتر بتونیم جبران کنیم.

روز جمعه هم بالاخره بابایی

موفق شد پرده اتاقت رو گیر کنه .
(مبارکت باشه نازنینم)

(بابای مهربون دستت درد نکنه)

راستی روز جمعه هم برا اولین بار منو بابایی
تو رو حموم کردیم

ادامـــ ــــ ـــــه ی مطلبــــــ رو از دستــــ ــ ـــ ندید .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




اولین حموم کردن گل پسرم بعد از رفتن عزیز جون که من و بابایی حمومت کردیم .
بوووووووووووووووووووووووووســـــــــــــ




واااااای خوابم میاد .
مامانی چقدر عکس می گیری .؟






مامانی اینقدر خوابت میومد که نشسته خوابیدی ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟








یه تشکر کوچولو و ناقابل از مامان عزیز تر از جونم و خواهرای مهربونم
