روزای قشنگ کودکی

روزای قشنگ کودکی تو هرگز برنمی گردن پسرم
برای تو می نویسم روزگاری میرسه که تو در جستجوی
کودکیت تاریخ رو ورق میزنی اما کودکی برنمی گرده پسرم
تو قسمتی از نور خدا توی آسمونی تو فرشته ای
در لباس انسان که ایزد آسمونها برای تکاملت
نیاز به هبوط زمینی را درتو دید
عزیزکم هیچ وقت پاکی وبی آلایشی آسمونیت رو
فراموش نکن سرشتت رو همیشه کودک نگه دار
کسی که همیشه عاشقته ...مامان

سلام شیرینم

تازه داری کم کم محیط اطرافت رو
خوب نگاه می کنی و میشناسی ....

جدیدا" تو ماشین
که میشینی از آیینه بغل
ماشین خودتو نگاه می کنی و ذوق میزنی و
میخندی یا سرتو از تو شیشه بیرون 
میبری و ماشین که در حال حرکته چون
باد به صورتت میخوره لذت میبری ...

وقتی تو ماشین میشینی چون بابایی رو
میبینی دستش به فرمونه یا دنده عوض
می کنه می خوای دست اونو کنار بزنی
و خودت اونا رو بگیری و وقتی دستت
رو می گیرم با پاهات می خوای
دنده رو بگیری ......

تو ماشین یه تسبیح آویزون به آیینه
است که تا سوار میشیم اونو زود می گیری
و با اون بازی می کنی هی می کشیش
(بالاخره یا آیینه رو می کنی یا تسبیح رو میبری)

امروز هم که با ماشین بیرون بودیم ،
بابایی پیاده شد تا کارشو انجام بده و
من تو رو ون نشوندم تو هم کیف
می کردی و هم فرمون رو تکون می دادی
و هم دنده رو می گرفتی و به من نگاه
می کردی و می خندیدی و همین طور هم
که نشسته بودی فرمون رو گرفتی و
برا اولین بار تا نیمه بلند شدی
و سر پا ایستادی


روزای قشنگ کودکی 
